تبليغاتX
باران عشق


باران عشق

دردهاي تنهايي

نمي دانم آسمان چگونه است وزمين چه سان،كه درهرچه مينگرم تورامي بينم!!!

 

نمي دانم به چه مي انديشم كه هستي خودراازيادبرده ام....تنهاچيزي كه مي دانم

 

اين است كه هرچه دورترميروي يادت نزديكترمي آيدوهرچه كمترتورامي بينم نقشت

 

بيشتردردلم مي نشيند....!!!؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:57 توسط باران| |

خونه ي دلم داشت كم كم به ويرونه اي تبديل مي شد،سوت وكورشده بود،درسكوت بودم يه

 سكوت طولاني،گوشيم مدام روسكوت بودنمي خواستم حتي صداي زنگ موبايلم سكوتم

روبه هم بزنه،دوست داشتم روزه ي سكوت بگيرم ودرسكوت به سرببرم وبا سكوت با

اطرافيانم حرف بزنم وارتباط برقراركنم،اما بعضي هاحرف سكوت رونمي شنيدن واين گاهي

وقتاخيلي آزاردهنده بودچون مجبوربودم توضيح بدم وسكوتم روبه ناچاربايدمي شكستم و....

تااينكه يه مدتي با يه بناي تنها كه حوالي مسجدمحله ي مابود آشناشدم،معمولا همه كاري

روانجام ميداد وبه همه كاري واردبود،خونه ي دل من هم كه روزبه روزويرانترمي شدوبه يه

بناي واردنيازداشت كه دستي به سروروش بكشه،خونه ي من درانتهاي كوچه ي تنهايي

قرارداشت،يه روزاستادبناروبه خونه بردم كه ديگه مجبورنباشم هرروزخودم برم دنبالش وبه

قول معروف"نشاني روبهش دادم"....

قرارشدهرروزاستادبنابه خونه ي من بيادوقول دادتمام تلاش خودش روبكنه كه خونه ي دل

منومرمت كنه ووقتي حرفاش رومي شنيدم قوت قلب ميگرفتم وخوشحال شدم كه.....

استادبناحرفاي منوخوب مي فهميد وباعث شده بودكه من ازسكوت دربيام وشروع كردم به

درددل كردن باهاش گاهي وقتاكه داشت كارمي كردومن هم باهاش حرف ميزدم متوجه

مرورزمان نمي شديم انگاردرآن لحظات زمان مفهومي نداشت ووقتي به خودم مي اومدم كه

 غروب شده بودوبناي مهربون من بايدبه خونش ميرفت،البته خونه هم نداشت وتومسجدمحله

شبهاروبه روزميرسوند،گاهي وقتاخيلي پرحرفي ميكردم وخودم متوجه ميشدم كه بناي

مهربون بايديه استراحتي بكنه ولي ازبس كه مهربون بودخودش هيچي نمي گفت وفقط به

حرفاي من گوش ميدادو....

روزها به همين منوال ميگذشت وهروروزمن درانتهاي كوچه منتظراوس بنابودم واگه كمي

ديرميكردوياخداي ناكرده نمي اومد،خيلي نگران ميشدم وغمي گنگ تمام وجودم

رودربرميگرفت كه نكنه اوس بناهم منوتنهاگذاشته؟؟!!يانكنه خداي ناكرده اتفاقي براش

افتاده باشه اخه من متوجه ناخوش احوالي اوس بناشده بودم وخودش به خاطردل من چيزي

 روبروزنمي داد!!!خونه ي من روزبه روزبهتروزيباترميشد واين رومديون اوس بنابودم،گاهي

 وقتاباخودفكرميكردم كاش من شاگرداين اوس بنابودم وباهاش هميشه ميرفتم سركار،اخه

 ميترسيدم بعدازاتمام كارخونه ديگه نبينمش وبازتنهابشم واين""ابتداي ويراني است""!!!

گاهي وقتا موقع نهاركه ميخواست دستاش روبشوره،وقتي توي كوزه ي گلي  براشون آب

مي آوردم،دوست داشتم دستاشون روبگيرم وبراونابوسه بزنم كه تاول زده وپرازترك بودن

وهركدوم ازاون تركها خاطره هاي شنيدني زيادي رودرخودداشت كه دوست داشتم هميشه

به اوناگوش بدم ومنم بتونم باري ازدلتنگي هاي اوس بناروكاهش بدم،وقتي به چشماش نگاه

 ميكردم كه دراونامهربوني ومحبت وتمام خوبي هاموج ميزدواحساس آرامش ميكردم وگاهي

 وقتا دوست نداشتم پلكهاموبه هم بزنم چون ميترسيدم كه....!!!؟؟؟

كارخونه ي دل من تموم شدووقت خداحافظي فرارسيده بود،دوست داشتم اوس بناتوخونه

بمونه وباهم گپي بزنيم،دوست داشتم اونم براي من حرف بزنه ودرددل كنه وروزآخربرامون يه

 جورديگه باشه،وقتي به درددلهاي اوس بناگوش ميدادم خيلي براش ناراحت شدم چون

باوجوداينكه اوس بناخيلي محبوب ودوست داشتني بودوباتوجه به شغل قشنگي كه داشت

وهميشه تمام تلاش خودرابه كارمي بست تاخونه هاي ويرون روآبادكنه اماخيلي

تنهابودواحساس تنهايي ميكردوهيچكي دركش نمي كردو...

باهم مشغول صحبت بوديم كه احساس گرماي عجيبي كردم وفهميدم همه ي ايناازبركت

وجوداوس بنابوده ودوست داشتم به پاس تمام لطف ومحبتهاش به دستهاي پينه بستش

بوسه بزنم وبگم:سپاس بيكران به خاطر.....

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:49 توسط باران| |


Design By : Night Skin