تبليغاتX
باران عشق


باران عشق

دردهاي تنهايي


يك ساعت تمام بدون آنكه كلامي حرف بزنم به رويش نگريستم...

فريادكشيدوگفت:آخرخفه شدم ، چراحرف نمي زني؟؟!!

گفتم:نشنيدي؟!

برو....
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:46 توسط باران| |

دروازه ي خانه رابسته بودم وچفت دررانيز!

اي عزيزترين ،ازكدامين در،درآمدي تابه رؤياي من اندرشوي؟؟؟!!!!
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:38 توسط باران| |

  

اين تاردلم كوك شدآهنگ توآموخت

 

آمد به طرب، ديد كه مضراب ندارد

 

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:57 توسط باران| |


Design By : Night Skin