باران عشق
دردهاي تنهايي
خداحافظ:چه غریب است این واژه وچه غریبتر آنکه برای همیشه گفته شود....
درشبان غم تنهايي خويش عابدچشم سخنگوي توام من دراين تاريكي،من دراين تيره شب جانفرسا زائرظلمت گيسوي توام پاييزازراه رسيده وبرگام كه كم كم رنگي وريزششون شروع شده،تا حالا شده كه روي برگا رابرين وصداي خش خش اونا روبشنوين؟خيلي لذت بخشه... درنظربگيرين كه حال وهواي پياده روي به سرت زده باشه وهوام كمي ابري،تصوركن اوني روكه دوست داري بياد دنبالت وبا هم به پياده روي برين... نم نم باران هم كم كم شروع شده باشه وبرگام زيرپات خش خش كنن،دستت توي دستاي كسي باشه كه تمام دنيا رافقط به خاطرلحظه اي بااوبودن دوست داشته باشي وتصوركن داري قدم مي زنين وباهم شعر ميگين وخلاصه بگو وبخندي باهم راه انداختين كه نگو ونپرس... دراين لحظات چه حسي داري؟؟آيا ميتوني حست روبيان كني؟؟ درنظر بگيركه رفته باشي توحس وباران هم بارش شديدي داشته باشه،رعدوبرق وتگرگ و.... آيا وقتي بااوني هستي كه ازته دل دوسش داري اين هوابااين وضعيت برات مهمه يا.... اميدوارم كه همه ي شما عزيزان به آرزوهاتون برسين وبتونين ريزش باران روبااون كسي كه دوسش دارين تجربه كنين ودرپايان: شيشه ي پنجره راباران شست،دردل من اما،چه كسي نقش توراخواهدشست؟؟!! اي يگانه، اي يار،تازه زيرچترتوبود كه فهميدم چقدرباران رادوست دارم...ولي افسوس.... كور،سوي فانوس خورشيد رااميدي نيست،تاريك است جهان.... يه روز يه بنده خدايي روازجهنم احضار مي كنن وميگن توچرا اين همه گناه كردي؟بنده خدا ميگه:ميشه گناهان منو بهم نشون بدين ببينم اندازه شون چقدره؟!همين كارروميكنن وگناهاشو بهش نشون ميدن،بعد ميگه حالا عظمت وبخشش خدا روبه من نشون بدين!اونا هم اين كاررومي كنن!...بنده خداميگه گناهان من كه درمقابل عظمت خداچيزي نيست،مثل قطره س درمقابل دريا....پس شمام سخت نگير.... تاحالا توجه كردين وقتي ما كاربدي روانجام ميديم هميشه ماروازعذاب خدامي ترسونن؟!وقتي بچه هستيم اولين چيزي كه به مايادميدن اينه كه:اگه دروغ بگي خدا چشماتو كورميكنه.....حتي توبچگي نيزتصورغلطي ازخداتوذهن ما ايجاد ميكنن.اما هيچوقت نمي گن بابا خداخيلي رئوف وبخشنده س،جنبه هاي مثبت روبه ما نمي گن وهمش ترس وترس و. تو اين دنياي عجيب وغريب كه ما زندگي مي كنيم همه چيز روبرامون ازقبل تعيين كردن وحق انتخاب روازماگرفتن،اجازه نمي دن كه آدما اون جوري كه دلشون ميخوادزندگي كنن،هميشه ميگن:شما اين كاروبكن چون خوبه واين كاروانجام ندي ها،چون برخلاف عرف وشرع واسلامه،اجازه نمي دن ماخودمون تاريكي ها روببينيم وروشنايي ها رو هم تجربه كنيم،مطمئناً درتاريكي هم چيزهاي زيباي زيادي وجو داره فقط بايد يه چراغ قوه همرات داشته باشي كه توچاه نيفتي وگرنه زيبايي هاي دراون هست كه شايد درروشنايي سالها دنبالش باشي ونتوني بهش برسي..... يكي ازدوستام بهم گفت :فلاني،سعي كن ذهنت كتيبه اي نباشه كه همه چيز روروي اون كنده كاري كرده باشي، سعي كن طوري باشه كه بتوني به مرور زمان چيزهايي روازش پاك كني وچيزاي بهتري روجاش بزاري..... كاش ما ميتونستيم انسانيت رارعايت كنيم وكارهاي خلاف انسانيت راانجام نديم .... توي اين دينا آدم تا دلت بخواد زياده ولي انسان وانسان بودن سخته وكم ياب...بعضي انسانها هم هستن كه به دليل جبرزمانه مجبورن رودلشون پا بزارن وديكته هارو رعايت كنن و....فكر مي كنم ادامه ندم بهتره پس بحث روعوض مي كنم و... راستي يه سوال:تاحالا شده ازتون بپرسن شما تاحالا عاشق شدي وشما واقعاً درست به اون جواب بدي يا هميشه تفره رفتي ويه جوري خواستي بحث روعوض كني ومي ترسي بگي آره بابا منم عاشقم وعاشق خواهم ماند؟!چرا همه ازجواب دادن به اين سوال تفره مي رن؟؟؟؟؟ من اینجا بس دلم تنگ واست وهرسازی که میبینم بدآهنگ است بیا ره توشه برداریم وقدم درراه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟؟؟ دوستت دارم.... وقتی دریا عطرشیری رنگت رامی شنود مثل اسب شیهه می کشد احساسم به تودریایی ست روزها تورادرآب های اشتیاق پنهان می کنم گفتم:عشقت لکه کوچکی است برپوستم باآب پاک می شود یاالکل گفتم:ازتغییرفصل یاتغییرآب وهواست واگرپرسیدندگفتم:ازاحساسات وسوختگی آفتاب خراشی کوچک روی صورت که زودخوب می شود گفتم: عشقت رودخانه کوچکی است که چراگاهها رازنده می کند ومزارع راسیراب اما وقتی برساحلم فرودآمدی دهکده ها غرق شدوباغها... وبسترم رابرد دیوارخانه ام خراب شدومن سرگردان برزمین ها درابتدا گفتم:عشقت ابری است آرام...... میگذرد واینکه عشق من مثل همه عشق ها روزی به پایان می رسد وتوچون نوشته ای برآینه روزناپدید می شوی وزمان ریشه اشتیاق را می خشکاند وبرف می پوشاند..... گفتم که اشتیاقم به چشم های توعادی است واژه های عاشقانه ام..... اما حالا می فهمم چه اشتباهی کرده ام عشق تولكه اي نبود كه باآبي پاك شود ويا بارازيانه مداوا ..... عشق توهجوم لشکری بودبرتنم ونخستین قدم درجاده جنون......!!!!! طنين تنهايي!!!! خاك تپيد»هوا موجي زد علفها ريزش رؤيا رادرچشمانم شنيدند» ميان دودست تمنايم روئيدي» درمن تراويدي» آهنگ تاريك اندامت راشنيدم : نه صدايم ونه روشني... طنين تنهايي تو هستم» طنين تاريكي تو مدتيه منتظرم،منتظر كسي كه به ويلاگم سري بزنه،خيلي دلم براش تنگ شده،ساختن وبلاگم نيزانگيزه اي بودكه اون به من داد،ولي نمي دونم چرا تاحالا به من سري نزده،هرباركه بامن تماس مي گيره به گونه اي كارش راتوجيه مي كنه،اما من اين مطلب روبراش مي نويسم ومي گم: استادعزيزم،اگه مي دونستي كه نظرات شما چقدربرام مهمه ومن چه احترامي براي شما قائلم آيا بازم اينطور ازمن دريغ مي كردين؟؟اما هيچي نمي گم،دلم نمياد....مي سپارمت به همان خداي آسمان آبي دلت.... تا حالا شده كه منتظر باشين؟؟،تا حالا به واژه ي انتظار توجه كردين؟به نظر شما چه چيزي ازانتظار ومنتظر بودن كشنده تره؟؟!!!! تازه اين كه چيزي نيست.... اون چيزيا كسي كه تومنتظرش هستي خيلي مهمه.آيا واقعا مهمه؟!يا نه مابه اون اهميت مي ديم. تا حالا شده لحظه لحظه هاي انتظار را تجربه كني؟؟ مخصوصا اگه اون شخص كسي باشه كه تودوسش داري،كه دراين صورت ......ايجادمي شه.(چون نمي تونستم اسمي مناسب براش انتخاب كنم،اونجا روجاخالي گذاشتم)راستي اگه طرفت كمي ديركنه ،يا نه هيچ ديرم نكنه وخيلي ON TIMEهم باشه لحظه ي ديدار چه حالي داري؟؟يا نه اصلا چرا لحظه ي ديدار؟قبل ازلحظه ي ديدارچه حسي داري؟؟!!دلهره،اضطراب،ضربان بالاي قلب،سرخي گونه ها،سرد شدن دستانت و..... اما شايد درست همون لحظه اي كه طرفت رومي بيني همه چيز به هم بخوره!!!شايد هم نه خيلي زيبا لحظاتي رابا هم باشيد.....اميدوارم كه تمامي لحظه هايتان مملو از شادي سلامتي وكاميابي ودرپناه خالق نيلوفرها....ايام به كام ((((بيا كه لحظه لحظه هاي انتظار تمام وجودخسته ي مرا به نيستي كشانده است)))) هر شب كه مي شود اين صفحه هاي كاغذ چه بي تاب مي شوند كه ازيادت پر شوند... به اين آسمان شب كه نگاه مي كنم هنوز چندستاره هست كه لايق آسمان تو باشد ، پس سلامم راهمراه ستاره هاي آسمانم برايت مي آورم. خوب من: كاش مي دانستي كه من هرروز سبدخيالم را ازيادتو پر مي كنم . گرچه آن احساسي كه من هزاربار برايش خواهم مرد كمي غبار غم گرفته، گر چه آن نگاهي كه شبهايم رارنگ مي زد كمي بي رنگ شده، اما هيچ كدام ازاينها برق نگاهت رابرايم خاموش نمي كند. "نازنينم" اگر مي دانستي چه احساسي است هواي بودنت،اين چنين دريغ نمي كردي، اگر مي دانستي دستهايم به چه اشتياقي خاطره هايت راجمع مي كنند اين طور روزهايت رابرايم بي خاطره رنگ نمي زدي، گرچه هر روزي كه با چشم هاي تو مي گذرد چه بالبخند باشد،چه نباشد براي من مي شود صدخاطره. * نسيم من * اگر فردا گذرت افتادبه باغچه ي خيال من،اين اقاقي ها رااز عطرنفسهايت بي نصيب نگذار،خدامي داند كه باديدن وبوئيدنت چقدرخوشحال مي شوند. ((خوب من )) مي دانم خسته ترازآني كه نامه هاي تكراري احساس مرابخواني،اما اگر ازسر بي حوصلگي هم نگاهي كني،بازخوشحال مي شوم. دلم رابه انتظار جواب نامه ات نمي گذارم چون مي دانم هنوز به آخر نرسيده،خوابيده اي. مي سپارمت به همان خداي آسمان آبي دلت و... دوستت دارم به هربهانه اي كه بگويي .....
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



